قطار و کاندوم
قطار راس ساعت نه و ربع حرکت کرد,حرکتی آرام و با حوصلهمانند پیرزنی که از درد مفرط زانو رنج می برد و می خواهد پله های آسایشگاه را بالا برود و در تختش به انتظار مرگ بنشیند ولی صبح فردا نیز این پله ها را پایین می آید تا روزش را روی نیمکت حیاط آسایشگاه به شب برساند واین حرکت و تکرار تا واپسین شب زنگ ادامه می دهد.
خسته و بی حوصله بودم در کوپه به جز خودم که تمام ذهنم به درد جیبم مشغول بود پنج نفر دیگر حضور داشتند که در چهره هیچ یک جذابیتی برای آغاز یک مکالمه سطحی و احمقانه که برای گذر وقت و فرار از تنهایی با دقت و ظرافت خاص خودم آغاز می کنم وجود نداشت حتی چند بار نیز تلاش مرد سیاه موو قد کوتاهی که روبروی من نشسته بود را با جواب های سردم پس زدم با این که چهره ان مرد نست به هم کوپه ای های محترم که همگی مذکر بودند بسیار هیجان انگیزتر بودولی تاب و توان سخنان او که به تعبیر من کس شعرهای روزانه می توان نام گذاشت را نداشتم کس شعر های روزانه جز لاینفک اکثریت افرادی هست که می شناسم و بازه اش از شوخی های کوتاه تا حرف هایی که در قالب های احمقانه به نام حرف های روشنفکری را شامل می شود و تمام مکالمات و سطور مکتوب نیز موج می زند.
روز با شکوهی نداشتم .شاید بهتر است بگویم روزی نداشتم چون بیشتر روز درد جیبم آزارم میداد و در آن اتفاقی نداشتم که حتی برای چند لحظه نشانی از زندگی در خود داشته باشد حتی مجالی برای اعتراض به بد بودن هوا نیز نداشتم.
صدای قطار تنها مرا به یاد سرود هایی مانند (ای خمینی ای مظهر شرف...)می اندازد که از دوران طفولیت تا همین امروز باعث ضعف قوای عقلیه شه و همچون لجنزاری بد بو در مغزعزیز و گرامی ام فضا اشغال کرده است.
در شیشه قطار چیزی جز چهره ی خودم در 21 سالگی نمی بینم و این گواهی است که حتی از نظر فیزیکی می خواهد شب را ثابت کند,نمی دانم چرا همه چیز هم صدا حقیقت را فریاد می زنند,ساعت,آسمان,اذان و حتی شیشه قطار نیز باید ذکر کند که شب است؟چرا هیچگاه یکی از این عناصر با دیگران مخالفت نمی کند و آنها را به مبارزه نمی طلبد؟!شاید هم همه در حال هم صدایی با صدای دیگر هستند,همه در حال اعتراض هستند اعتراضی که حتی خود معنای آن را نمی دانند.مانند مردمی که در یک راهپیمایی شرکت میککند و به همه چیز اعتراض می کنند و حتی نمی دانند که بر اعتراض آنها اعتراضی وارد است.
اشتباه نشود من ذاتا آدم معترضی زایده شده ام,از همان اول که نطفه بودم برای اعتراض به کاندوم پدرم که آن را گارد ویژه سرکوب اسپرم می نامیدم از پاره شدن آن به علت دیر انزالی و قدرت و شهوت پدرم سو استفاده کردم و با یک حمله بسیار شدید به رحم مادر جستم,دقیقا مانند حمله مردم به گارد ضد شورش نمی دانم چه صدایی بود که از رحم می آمد ولی من آن را صدای کرامت اسپرمی و برابری و...می شنیدم ولی مطمعنا اگر در آن زمان انسان بودم صدای کرامت انسانی و برابری و برادر را می شنیدم. واینگونه بود که من قدرت درونیم را برای اعتراض پیدا کردم حتی حالا که 22 سال از آن روز یا شب میگذرد با این اراجیف اعتراض خود را به کاندومی عظیم تر اعلام کنم .
شاید آدم نیز خدا را کاندومی می دید که برای اعتراض اون سیب,انگور یا هر گوه دیگه ای رو خورد و خدا نیز از او شاکی شد و او را در دنیلیی پر از کاندوم قرار داد تا هر چه قدر اعتراض کرد خود را در کاندومی تازه ببین و کونش پاره شود.

