X
تبلیغات
خداوند سیگار بهمن می کشد

خداوند سیگار بهمن می کشد

جایی برای تکاندن خاک سیگار

قطار و کاندوم

قطار و کاندوم

قطار راس ساعت نه و ربع حرکت کرد,حرکتی آرام و با حوصلهمانند پیرزنی که از درد مفرط زانو رنج می برد و می خواهد پله های آسایشگاه را بالا برود و در تختش به انتظار مرگ بنشیند ولی صبح فردا نیز این پله ها را پایین می آید تا روزش را روی نیمکت حیاط آسایشگاه به شب برساند  واین حرکت و تکرار تا واپسین شب زنگ ادامه می دهد.

خسته و بی حوصله بودم در کوپه به جز خودم که تمام ذهنم به درد جیبم مشغول بود پنج نفر دیگر حضور داشتند که در چهره هیچ یک جذابیتی برای آغاز یک مکالمه سطحی و احمقانه که برای گذر وقت و فرار از تنهایی با دقت و ظرافت خاص خودم آغاز می کنم وجود نداشت حتی چند بار نیز تلاش مرد سیاه موو قد کوتاهی که روبروی من نشسته بود را با جواب های سردم پس زدم با این که چهره ان مرد نست به  هم کوپه ای های محترم که همگی مذکر بودند بسیار هیجان انگیزتر بودولی تاب و توان سخنان او که به تعبیر من کس شعرهای روزانه می توان نام گذاشت را نداشتم کس شعر های روزانه جز لاینفک اکثریت افرادی هست که می شناسم و بازه اش از شوخی های کوتاه تا حرف هایی که در قالب های احمقانه به نام حرف های روشنفکری را شامل می شود و تمام مکالمات و سطور مکتوب نیز موج می زند.

روز با شکوهی نداشتم .شاید بهتر است  بگویم روزی نداشتم چون بیشتر روز درد جیبم آزارم میداد و در آن اتفاقی نداشتم که حتی برای چند لحظه  نشانی از زندگی در خود داشته باشد حتی مجالی برای اعتراض به بد بودن هوا نیز نداشتم.

صدای قطار تنها مرا به یاد سرود هایی مانند (ای خمینی ای مظهر شرف...)می اندازد که از دوران طفولیت تا همین امروز باعث ضعف قوای عقلیه شه و همچون لجنزاری بد بو در مغزعزیز و گرامی ام فضا اشغال کرده است.

در شیشه قطار چیزی جز چهره ی خودم در 21 سالگی نمی بینم و این گواهی است که حتی از نظر فیزیکی می خواهد شب را ثابت کند,نمی دانم چرا همه چیز هم صدا حقیقت را فریاد می زنند,ساعت,آسمان,اذان و حتی شیشه قطار نیز باید ذکر کند که شب است؟چرا هیچگاه یکی از این عناصر با دیگران مخالفت نمی کند و آنها را به مبارزه نمی طلبد؟!شاید هم همه در حال هم صدایی با صدای دیگر هستند,همه در حال اعتراض هستند اعتراضی که حتی خود معنای آن را نمی دانند.مانند مردمی که در یک راهپیمایی شرکت میککند و به همه چیز اعتراض می کنند و حتی نمی دانند که بر اعتراض آنها اعتراضی وارد است.

اشتباه نشود من ذاتا آدم معترضی زایده شده ام,از همان  اول که نطفه بودم برای اعتراض به کاندوم پدرم که آن را گارد ویژه سرکوب اسپرم می نامیدم از پاره شدن آن به علت دیر انزالی و قدرت و شهوت پدرم سو استفاده کردم و با یک حمله بسیار شدید به رحم مادر جستم,دقیقا مانند حمله مردم به گارد ضد شورش نمی دانم چه صدایی بود که از رحم می آمد ولی من آن را صدای کرامت اسپرمی و برابری و...می شنیدم ولی مطمعنا اگر در آن زمان انسان بودم صدای کرامت انسانی و برابری و برادر را می شنیدم. واینگونه بود که من قدرت درونیم را برای اعتراض پیدا کردم حتی حالا که 22 سال از آن روز یا شب میگذرد با این اراجیف اعتراض خود را به کاندومی عظیم تر اعلام کنم .

شاید آدم نیز خدا را کاندومی می دید که برای اعتراض اون سیب,انگور یا هر گوه دیگه ای رو خورد و خدا نیز از او شاکی شد و او را در دنیلیی پر از کاندوم قرار داد تا هر چه قدر اعتراض کرد خود را در کاندومی تازه ببین و کونش پاره شود.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 19:16  توسط مجید حداد  | 

پیدا کن رقاص خیابانی

پیدا کن رقاص خیابانی

جشن ما,سرورما

اگر ماه بیاید

خواهد رقصید خون من در کوچه

تیک تاک,تیک تاک

قدرتمند باش

چون خونت رقاص خیابان خواهد بود

خوش رقص با لباس کولی ها

در شب نشینی ما

پیدا کن رقص را

در خون آبی رنگت

لباس سرخش را بر تنش بیآرا

در خیابان آتش

من یک سرخ پوست

همچون دود ماری

در آسمان میرقصم

در چین دامنت 

در لاک ناخنت

رقص باش

دود باش

جشن ما درد است

جشن ما رقص خون است

پرواز کن با دود

آگر میخواهی بمانی

خود را برقصان

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:17  توسط مجید حداد  | 

قطار

قطار

(شعری برای رفیق امیر محسن محمدی)

 

حرکت کرد

درست در ساعت پنج دقیقه به هشت

صدایش هنوز در گوشم می پیچد

تپ تاپ- تپ تاپ

دیدمت وبوی چفیه دماغم را آلود

مجروح بودی

و خون آبه از پاچه شلوار تو روان

تمام طول قطار

تمام مسیر

تمام شب را علامت می گذاشتی که......

تق-چس-تق

سیگاری روشن کردی

نور فندک چشمانت را روشن تر ساخت

صورتت سرخ شده بود

و خونت کم رنگ تر

ولی هنوز مجروح بودی

زخمی نمی دیدم

فقط خون بود و بوی چفیه

- اهل کجایی

- همین اطراف

سرخوش بودی

اما نه مست !

-زیاد سیکار می کشی

-زیاد تر درد می کشم ,مجروحم نمی بینی؟

در نگاهت چیزی بود

که از پا درم می آورد

به خاطر می آوری؟

نامت محسن بود

قدت کوتاه

مجروح و سرخ

و خونت کم رنگ

کیفت را باز کردی

دیدم

زخمت را دیدم!

دیدم

کیفت پر بود از چفیه های تمیز

-یکی بردار

-مزدور نیستم

-من هم نیستم به خاطرات بر میگردم

به دلان المغربی

به بابی ساندرز

برداشتم

بوی چفیه می داد

بوی تورا

بوی خون کم رنگت را

انگشت سبابه جوهریت را به سمت پنجره بردی

تق-تق

محسن!

نمی دانستی که حافظه قطار کوتاه است

من و هم قطارانت ترا پاک نکردیم

این اجبار است میفهمی؟!

وقتی خون آبه ها پاک شوند

و زخم ها چرک

تو هم در اوج پاک می شوی

-گورستان کدام طرف است؟چقدر مانده؟

-دور نیست آرام بخواب

چون به آرامی پاک خواهی شد

وقتی پاک شوی

بوی چفیه هم پاک می شود

تمام طول قطار

تمام مسیر

تمام شب پاک می شود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:3  توسط مجید حداد  | 

فرزندی از جنس دارلمجانین

زنی با کفش های کتانی چینی
به دیوار سر خورده ای تکیه داده است
می گویند که زمانی سیگار می کشیده و سالهاست ترک کرده
می گویند فرزندانی نا همگون دارد
فرزندانی از جنس دارالمجانین
نسیم بوی تند و سرد ادکلن ارزان و کفش های کتانی چینی را به همراه دارد
بوی کافور می دهد نگاهش

ای زن!!!همانجا بایست
من حرف هایت باور ندارم!!

!نه, نه, تو مادر من نیستی!!!
شیون نکن,اشک نریز
نه,نه,تو هرگز در شرمگاهت فریاد های مرا نشنیدی
مادر من حتی پاک تر است از روسپیان خیابانهای ارزان قیمت
مادر من شهوت است
و نفرت از من و ناله های من در شرمگاه خود را همیشه همراه دارد
مادر نه, رهایم نکن!!! من ناخواسته ام!!!من را تا ابد در شرگاهت پاس بدار!!!
مادر من شاعر شعرهایی با قافیه آه و ناله شبانه است
نه زن باور نمی کنم !
تو مادر من نیستی!
مادر من همبستر شهوت های بی مایه وسر خورده است
مادر من لطافت تیغ های خود تراش است
مادرم من همچون خون آبه و زخم های چرک بسته است
ودرد کوتاژ در ماه چهارم حاملگی
مادر من حسرت است
مادر من در نوجوانی پیر زنی باکره بود که به او هدیه جز شکست ندادند

نه زن تو مادر من نیستی!!
!تو فریاد های مرا در شرمگاهت نشنیدی!
مادر من در پنجمین ماهی که من ناله سر میدادم با دست های ضمخت خود حجابی از سنگ و ساروج بر سر می کرد

میدانم مادر تو هم گریستی به ناله های من
و از ترس اینکه بگویند اجاقت گور است قرص های ال-دی را دور ریختی
ولی من نا خواسته بودم مادر!!!
من فرزند تو نبودم
من فرزند شکست های تو بودم
فرزندی ناهمگون از جنس دارالمجانین
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:28  توسط مجید حداد  | 

عکاسی (محرم)

سری عکسهایم با سوژه محرم را در لینک ای زیر می توانید ببینید!!!


http://sorkh-parchaman.persiangig.com/image/1.JPG

http://sorkh-parchaman.persiangig.com/image/IMG_6175%20copy.jpg

http://sorkh-parchaman.persiangig.com/image/ax10.jpg

http://sorkh-parchaman.persiangig.com/image/ax7.JPG

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:19  توسط مجید حداد  | 

نئشگی

پوک های آخر سیگار

و طعم گه فیلتر

نئشگی قهوه دیشب را به خاطر دارم

سرباز ها

در بیرون کافه ها

ومزدور ها در درون کافه ها

آرامش قبل از مرگ مرا به هم میریزند

در لحظات

در سکوت که سرشار از هیچ است

فریادی مرا می خواند

من در تاریکی نیم بندی کز کرده ام

و پوک های آخر سیگار

بوی خون میدهد دود سیگار

همچون زنان و کودکان

نئشگی تازه ای ندارم و حتی پول در جیب

پولهایم را با نفت چراغ آتش زدم

و دیگر نه نفت دارم نه پول و نه نئشگی

و لحظه تازه ای

که مرگ برایم روزهای زیادی زنده نگه میدارد

سربازها

بیرون کافه ها

و مزدور ها

درون کافه ها

آزارم میدهند پیش از مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 23:12  توسط مجید حداد  | 

جنگ رئال و نشان دادن انتزاعي آن به جامعه

جنگ رئال و نشان دادن انتزاعي آن به جامعه

مجيد حداد

مدتي است که اين مطلب ذهن مرا مشغول کرده است؛استفاده از جنگ و مبارزه بي امان که در آن گرفتاريم و چهره سازي و دروغ پردازي آن به وسيله نظام سرمايه داري و برداشتها و سو استفاده تبليغاتي نظام سرمايه از جنگ و مبارزه و تاثير اين تبليغات.

اسلحه ها را زمين نگذاشته اند

امروزه زيبايي در مسايل اتنزاعي معنا پيدا کرده است و براي لذت بردن از مسايل دردناک با عينک انتزاع بر آنها نگريسته مي شود,اين مسئله و دوري از واقعيت در تمام سطوح جامعه رسوخ کرده است و به روزمرگي اکثريت انسان ها نفوذ کرده است و اين مسئله را مديون تبليغات هدفدار رسانه هاي سرمايه داري هستيم که روزمرگي که مملو از جنگ و مبارزه بين طبقات اجتماعي است را به صورت انتزاعي و غير واقعي جلوه مي دهد و عينکي به ما هديه مي دهد که روزمرگي را به صورت زيبا تر و مملو از احترام به حقوق و برابري انسان ها و در نهايت آزادي ببينيم ولي به سادگي مي توان به دور از اين عينک جنگ و خون و سرکوب را در روزمرگي ديد ولي کشته شدگان اين برخوردها انسان ها نيستند بلکه انديشه ها و تفکرها هستند,ترورهاي خياباني و اعدام ها و تيرباران ها جان انديشه ها را در جامعه مي گيرند ,امروز اسلحه ها هم باز همان رسانه ها و تريبون ها و سخنگويان پر شور و معترضين دروغين هستند,اين اسلحه ها مي توانند در ثانيه هزاران ذهن را شهيد کنند,نه شهيد نمي کنند بلکه مسموم ميکنند و به بيماري مسري ابتذال دچار ميکنند و در اين راه از هرچيز و کسي که بتوانند استفاده ابزاري مي کنند,حتي از انسانيت نيز استفاده ابزاري و سود جويي مي کنند.

زنهاي که با مردها برابرند اما مردها برابرترند و بايد برابرتر بمانند

استفاده ابزاري از زن را به راحتی در صدا و سيماي ايران و حتي رسانه هاي خارجي شاهديم که به زور مي خواهند به خورد ما بدهند که آزادي زن در جامعه وجود دارد و هيچ نوع تبعيضي نيست , اين را در تمام سريال ها و برنامه هاي گفتگو در صدا و سيما مي بينيم جاري است ولي نکته قابل ذکر اين است که همين تصاوير بدون هيچ ديالوگ و گفتگويي خود حاکي تبعيض جنسيتي است و حتي در مورد طرح امنيت اجتماعي (به تعبيري طرح افول امنيت اجتماعي)که خود نماد بارز اين تبعيض است به زور مي خواهند بگويند که زنان و دختراني که با آنها بر خورد مي کنند باعث ابتذال در جامعه اند و اين طرح برقرار کننده جامعه اي سالم است ولي کاملا مشخص و بارز است که اين روند سرکوب ومرعوب کردن جامعه است.

و در رسانه هاي خارجي نيز با استفاده ابزاري از مسائل جنسي ,زن را تبديل به کالا کرده اند و اسم اين را مي گذارند آزادي زن و انسانيت را براي زن به کلي حذف کرده اند ,زن کالاي است که در تبليغات نظام سرمايه نقش بسيار مهمي را ايفا مي کند و زن را به برده اي براي استفاده يا بهتر است بگويم سوء استفاده تجاري به نفع سرمايه داران تبديل مي شود.

قهرمان سازي و دروغ معنا کردن قهرمانان

رسانه ها به وسيله بلد وچهره کردن اشخاص و قهرمانان و در نهايت دروغ معنا کردن آنها جامعه را مسموم مي سازند. نظام سرمايه براي از بين بردن هر نوع اعتراضي وبراي سرکوب وعوام فريبي هر چه تمام تر و تبديل کردن انديشه هاي اعتراضي به انديشه هاي بي خطر دست به هر کاري مي زند,اين مطلب براي من يادآور دعوت از فرزندان فرمانده "چه" به ايران است!

انتزاع و برداشت غير واقعي دامان "چه"را نيز گرفت,"چه" امروزه به همت رسانه ها و تبليغات بورژوازي براي ما تبديل به چهرهاي رمانتيک وقهرمان قصه ها که به جاي شاهزاده خانم به دنبال چيزي عجيب و غير واقعي به نام آزادي بوده و ديو سياه قصه که همان آمريکا است براي ازدواج با اين شاهزاده خانم که اسمش آزادي است به مبارزه مي طلب و در نهايت قهرمانانه جان مي دهد."چه" ديگر ياد آور هيچ نوع انديشه و ايدلوژي اعتراضي وآزادي خواهانه نيست اصلا مي توانيم بگوييم که "چه"ديگر "چه"نيست. البته اين کار تنها با "چه" نشده بلکه "چه"نمونه کوچکي از اين روال داستان سازي است.

ولي در شرايط حاضرفقط صداو سيما نيست که اين کار را مي کند بلکه رسانه هاي بسياري دست به اين کار زده اند از جمله اين رسانه ها مي توان از voa(صداي آمريکا )نام بردکه همين روند اسطوره سازي و قهرمان پروري را با فعالين دانشجويي و حقوق بشري مي کند که اين کار براي ايران بسيار مضر تر از کاري است که با "چه"کرده اند voa با تمام قدرت و سرمايه به اسطوره سازي و غير واقعي کردن واژه هاي چون حقوق بشر و آزادي و دمکراسي زده است که بايد اقرار کنم به خاطر منفور بودن اخبار و تحليل هاي صدا و سيما به يکي از پر بيننده ترين شبکه فارسي زبان تبديل شده است و از اين فرصت به خوبي استفاده مي کند و تبر را محکم تر به ريشه آزادي خواهي در ايران مي زند.

استفاده از اعتراض براي سرکوب اعتراض

رسانه هاي بورژوازي براي سرکوب اعتراض و آزادي خواهي هميشه دست به دامان دروغ پردازي و جريان سازي هاي دروغين هستند,سخنرانان پرشور و معترضين دروغين را مي بينيم و شايد به آنها نيز دل ببنديم اينها همان کساني هستند که دايه دار اصلاحات مدني و اجتماعي هستندولي چندي بعد مي فهميم که اين دروغي ببيش نبوده و روند سرکوب و مرعوب سازي جامعه با قدرت بيشتري جان مي گيرد,گفتگو هاي داغ اصلاح طلبي که با استفاده از رسانه ذهن همه ما را مشغول به خود کرده است وما حس همزادپنداري با آنها مي کنيم و دل به وعده ها واعتراضات آنها مي بنديم ولي نمي دانيم که تبر را بادست خود به تنه مبارزه مي زنيم.

استفاده ابزاري از تفکر عليه تفکر

درصدا وسيماي ايران جنبشي وجود دارد که در آن با خورد کردن و به سخره گرفتن تفکر دست به تخريب و کند سازي مدرن شدن وعقل محوري جامعه دست مي زنند وبراي نگه داشتن نهاد کهنه سنت و ارتجاع در گفتگو هاي داغ و جنجالي دست به تخريب جايگاه انديشه زده وبه نوعي مي خواهند که سنت را مترقي معني کنند.

اينها چندی از ابزاری هستند که اين عينک انتزاع را به ما هديه می دهند ولی در واقع اين ابزار ها از شمارش خارج شده اند و من تنها توانستم اندکي از آنها را بشمارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 23:2  توسط مجید حداد  |